تبليغاتX
فکرت

بحران در روابط ایران و ایالات متحده امریکا بر سر مسئله هسته ای در روزهای اخیر شدت یافته و گمانه زنیها حاکی از قریب الوقوع بودن حمله امریکا با ایران است.ایالات متحده امریکا برای حمله به ایران ناگزیر است از خاک افغانستان یا عراق استفاده کند.اگر چه رهبران این دو کشور صریحا استفاده از خاک آنان برای حمله به ایران را رد کرده اند ولی شواهد و قرائن، وارد شدن افغانستان به طور نا خواسته در این معادله دشوار را به وضوح نشان میدهد.

به نظر میرسد توافق ضمنی ایالات متحده با افغانستان و عراق حاصل شده و موضع گیری آنان برای رد این موضوع، بیشتر جنبه نمایشی دارد.

البته غربیها تمایل چندانی برای استفاده از خاک افغانستان برای حمله امریکا به ایران از خود نشان نمیدهند ولی این خطر وجود دارد که این سناریو،  افغانستان را وارد بازی خطرناک دیگری کند که بار دیگر ملت افغان ، تاوان انرا باید بپردازد.

متهم شدن ایران از سوی رهبران افغانستان و عراق به مداخله در امور داخلی کشورشان چراغ سبز این دوکشور به امریکا، برای عملیاتی کردن تاکتیک زور علیه ایران است.

اگر چه پس از مانورهای نظامی ایران و ایالات متحده امریکا تب تند تهدیدهای اخیر از سوی هر طرف را کمتر کرده اما وقوع چنین حادثه ای دور از واقعیت نیست.

از طرف دیگر پاکستان که در حمایت از گروه طالبان و طالبسازی نسبت به چند ماهه اخیر در وضعیت دشواری قرار گرفته و سیاست مخفی و زیرزمینی این کشور در قبال افغانستان رو نما شده است ، تغییر سیاست و نزدیکی به ایران، دشمن دیرینه امریکا در منطقه را در دستور کار خودش قرار داده است.

دستگیری و تحویل عبد الحمید ریگی برادر عبد المالک ریگی یکی از مخافان ایران به این کشور ، همسوئی پاکستان و ایران در مقابل امریکا را نشان میدهد.

پاکستان که خودش را در وضعیت باخت برد میبیند ، برای خروج از بحران و به خاک رساندن پشت حریف دیرینه اش و مسکوت گذاشتن ادعاهای کهنه زمامداران افغان در مورد خط دیورند، از فرصت طلائی پیش آمده به نفع خودش سود خواهد برد.

بنابراین بیطرفی و  دوری افغانستان از این جنگ احتمالی ، انتظاری است که ملت ما از رئیس جمهور و تیم همراهش دارد.

 

 


 

 

نوشته شده توسط نورحسن حیدری در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 10:36 | لینک ثابت |

8 ثور مطابق با روز پیروزی مجاهدین ، امسال با حادثه اسف بار تروریستی همراه بود که نه تنها دولت بلکه تمام نیروهای حافظ امنیت را در پایتخت به چالش کشید.

 

تروریستها با نیروهای پلیس و گارد ریاست جمهوری درگیرشدند که سر و صداهای این تقابل،

شهروندان کابل را از خواب بیدارکرد.




خواب آشفته ای که شاید در طول این سالها بارها تعبیر شده است وتداعی کننده سالهای تلخ اوائل پیروزی مجاهدین بوده است . اما این باردیگر رویا نیست بلکه حقیقت تلخی است که برای مقابله باآن نه انگیزه ای برای جامعه جهانی باقی مانده نه توانی برای ملت.

طالبان که در طول این چند سال از انسجام نیروهای امنیتی داخلی و خارجی ترس و هراس داشت و در خودش توان مقابله جدی با دولت را نمیدید، امروز با استفاده از آشفتگی و بی برنامگی اردوگاه دولت و نیروهای خارجی در کمینهای حساب شده بسیاری از نقاط کشور را هدف قرار داده و با این تاکتیک ها کفایت و انسجام نیروهای امنیتی را با چالش  جدی روبرو کرده است.

 

ذکر چند نکته حائز اهمیت است تا بتوان با کشف انگیزه این حادثه به بسیاری از سوالات و ابهامات پاسخ داد.

1- با وجود هزاران نیروی امنیتی متشکل از وزارت دفاع، امنیت ملی و ناتوکمی تعجب بر انگیز است که  آنان نتوانسته اند حداقل امنیت را برای چنین روز مهمی انهم در پایتخت، شهری که به زعم خودشان از امنیت کامل برخوردار است، فراهم کنند.

گفته میشود که نیروهای خارجی امنیتی و حتی محافظان شخصی کرزی در زمان بروز حادثه با دستپاچگی، سلاحهای خود را به زمین گذاشته و روی زمین دراز کشیدند و بعضا هم بدون اختیار فیرهای هوائی کردند که این خود عدم حرفه ای بودن انها را نشان می دهد.

بروز این حادثه امنیت شکننده کابل را به وضوح نشان داده و اقتدار نیروهای امنیتی را شکست.

2- تحلیلی که در رابطه با انگیزه اصلی عاملان این حادثه بیشتر به واقعیت نزدیک است این میتواند باشد که حامد کرزی مرد بی جایگزین سالهای قبل، دیگر برگی برای بازی ندارد و میتوان این حادثه را اخطاری برای کرزی برای خروج از قدرت قلمداد کرد.

تلاشهای مصرانه کرزی برای ماندن در قدرت و ادامه توجیهات سوخته و بی اساس او، کار را برایش مشکلتر خواهد کرد.

۳- علاوه بر آن انگیزه دیگری که میتوان برای طراحان این حادثه متصور بود، اینست که مسببین این حادثه دل خوشی از مجاهدین و پیامدهای حضور انها در قدرت را نداشته و با اخلال در این مراسم، به نوعی اعتراض خود را با این جشن که به اعتقاد انها روز ننگینی در تاریخ کشور است، نشان دهند.

 هدف قرار دادن پایتخت وسوء قصد به جان رئیس جمهور از طرف تروریستها آن هم در شرایطی که هزاران نیروی حافظ امنیت به گشت زنی مشغول بودند حکایت از فصل تازه ای از نا آرامیها در کابل و دیگر نقاط را همراه دارد.

منتظر خواهیم ماند تا ببینیم عکس العمل بعدی انها چه خواهد بود.

نوشته شده توسط نورحسن حیدری در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:27 | لینک ثابت |

 در خارج از آمریکا او را با عینک های دودی، بیسیم و اسلحه های خود کار، همراهییش میکنند. هر جا که او و محافظانش ظاهر میشوند، حاظران پی میبرند که این مرد دستی در قدرت دارد. چهره تیره وشیک پوش او، در نگاه اول، یکی از روسای مافیا را در ذهن تداعی میکند.

"زلمی خلیل زاد" 55 ساله است و از او در واشنگتن به عنوان حلال مشکلات یاد میشود.

 با آشنائیش به زبانهای منطقه و با شناختی که از آن ناحیه دارد و نیز درک سیاسی که با آموزشهای مبتنی بر اندیشه های نظامی و استراتژیک پرورش یافته، خلیل زاد را به شخصیت مورد اتکای واشنگتن در غرب آسیا بدل کرده است.

خلیل زاد اگر چه اصل و نسب پشتون دارد، ولی در مزار شریف یعنی محل ازبک نشین زاده شده است.

خلیل زاد کودکی و جوانی خود را در کابل سپری کرد و در همان جا با زبان انگلیسی آشنا شد. در سالهای دهه 70 وقتی او در دانشگاه آمریکائی بیروت تحصیل میکرد، به هواداری از آرمان فلسطینیان روآورد. بعد ها برای ادامه تحصیل به شیکاگو رفت، دانشگاه شیگاگو به صورت سنتی زیر نفوذ محافل راست آمریکا بوده است و خلیل زاد نیز به سوی اولین مراکز راست امریکا گروید که اینک قدرت را در واشنگتن در دست


دارند.

خلیل زاد در آمریکا با نویسنده پر خواننده و فمینیست اتریشی تبار، یعنی شریل بنارد آشنا شد و با او پیوند زنا شوئی بست. سال 1979 زمانی که وی تحصیل دکترای خود را به پایان برد ، افغانستان به اشغال شوروی در آمد. خلیل زاد در آمریکا باقی ماند و در دانشگاه کلمبیا مشغول تدریس شد و همزمان به صف هواداران برژنسکی پیوست. برژنسکی به عنوان مشاور امنیت ملی امریکا در زمان جیمی کارتر، استراتژیهائی را برای مهار کمونیسم بین المللی طراحی کرده و در نهایت این تئوری را پیشنهاد کرد که" ایالات متحده برای تحکیم موقعیت بین المللی خود و نیز به سبب نیازهای نفتی اش باید کنترل آسیای مرکزی را در دست بگیرد".

خلیل زاد که اوایل دهه 80 به تابعیت امریکا درآمد به سبب آشنائیش و اگاهی با امور افغانستان برای هر دولتی در واشنگتن فردی با ارزش تلقی میشد اما به دلیل این تعلق فکری خلیل زاد به محافظه کاران بود که راه او را برای ورود به درون دولت ریگان همو ار کرد.

خلیل زاد در ان زمان با سلسله مقالات و متن هائی که در باره افغانستان منتشر کرده بود، دیگر کم وبیش در میان محافل رسمی آمریکا شناخته شده به شمار میامد. بارها پیش آمده که وی در اجرای ماموریتها, چه به عنوان فرستاده ویژه و چه به عنوان مشاور نظر خود را عوض کرده و سیاستهای متفاوتی را در پیش گرفته است و در بسیاری هم کارنامه موفقی داشته است و روز به روز نفوذ و تاثیر او رو به فزونی داشته است.

 او هوادار کمک امریکا به مجاهدین افغان در رویاروئی با شوروی سابق بود. به نوشته روزنامه واشنگتن پست، خلیل زاد به گروهی تعلق داشت که ریگان را برای تحویل موشکهای استینگر به مجاهدین افغانی زیر فشار گذاشت. بعدها دولت امریکا از بیم اینکه این موشکها به دست نیروها یا کشور های مخالف بیفتد به باز خرید و جمع اوری آنها دست زد.

از سال 1986 تا 1989 خلیل زاد مشاور ویژه وزارت خارجه امریکا در مورد جنگ ایران و عراق بود. او با حمایت امریکا از صدام در جنگش علیه ایران چدان موافق نبود در ماههای آخر این جنگ در توصیه نامه ای که برای وزارت خارجه تدوین کرد، نسبت به خطر صدام حسین هشدار داد و خواهان بریدن واشنگتن از بغداد شد.

گفته میشود که این توصیه خشم شولتز را بر انگیخته بود تا اینکه تجاوز ارتش عراق به کویت در اگوست همان سال پیش بینی خلیل زاد را تائید و محاسبات واشنگتن را دگرگون کرد.

خلیل زاد حالا دیگر همراه با وولفوویتز در بخش برنامه ریزی سیاسی وزارت دفاع مشغول بود که ریاست آن را دیک چنی معاون کنونی رئیس جمهور امریکا بر عهده داشت.

با انتخاب بیل کلینتون به ریاست جمهوری امریکا در سال 1992 خلیل زاد از پستهای دولتی خارج شد و به گروه مشاوره و نظریه پردازی محافظه کاری پیوست.

خلیل زاد چند گاهی نیز مشاور شرکت یونی کال بود که از جمله مشاوران این شرکت حامد کرزی بود که خلیل زاد در انتخاب وی به ریاست جمهوری افغانستان نقش اصلی را بازی کرد. با راه یافتن جرج بوش به کاخ سفید، خلیل زاد به ریاست بخش آسیای مرکزی و خلیج فارس در شورای امنیت ملی گمارده شد. ریاست این شورا را کاندولیزا رایس، وزیر خارجه کنونی امریکا به عهده داشت.

در پی ترورهای 11 سپتامبر ، خلیل زاد به پر نفوذ ترین شخصیت مسلمان و غیر آمریائی نسب بدل شد. با سقوط طالبان ، شکل دهی به ساختار سیاسی افغانستان مطابق با طرح امریکا به بزرگترین آزمون وی، مبدل شد.

که در آن زمان گزینه اصلی مورد حمایت امریکا، برای ریاست جمهوری افغانستان حامد کرزی بود و در زمانی که خلیل زاد خبر دار شد که محمد ظاهرشاه قصد دارد خودش را برای ریاست جمهوری افغانستان کاندید کند ، با چیرگی خاصی برای منصرف کردن محمد ظاهر از این نامزدی، حتی یک روز برگزاری لویه جرگه را به تاخیر انداخت و پیش از آنکه شاه سابق، خود، انصراف خویش را اعلام کند، این خلیل زاد بود که خبر از شرکت آتی وی در یک مصاحبه مطبوعاتی و اعلام انصراف از این نامزدی داد.

اکنون نیز ، با پایان یافتن زمامداری حکومت جرج بوش در امریکا زمان آن رسیده تا  جمهوری خواهان برای جایگزینی حامد کرزی که دیگر آن شاخص بی بدیل بودن را از دست داده، تلاش مضاعفی را آغاز کنند. به نظر میرسد که نتیجه این تلاشها این خواهد بود که برای حفظ افغانستان به عنوان یکی از دستاوردهای دولت بوش تلاش کنند تا اینبار مرد کهنه کار دستگاه سیاسی آمریکا را به شکلی دیگر وارد فضای سیاسی افغانستان کنند. اینکه این فرضیه و تلاش امریکا برای نامزدی خلیل زاد برای ریاست جمهوری افغانستان چقدر به حقیقت نزدیک است در آینده آشکار خواهد شد. اما چیزی که اهمیت دارد اینست که دیگر زمان شعار و آرمانهای دور و دراز جهادی و روشنفکری به سر آمده و دیگر زمانی برای جبران فرصت سوزیها نمانده است. ملت افغان باید برای جدا شدن از دور باطل سالهای سیاه و پیوستن به جریان آب " تصمیم کبرای"خود را بگیرد.

پی نوشت:

روزنامه‌ آلماني‌ «تاتس‌» و «فرانكفورت

نوشته شده توسط نورحسن حیدری در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 12:34 | لینک ثابت |

دو روز مانده تا  پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد. جبغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته‌ها و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد؛ خدا سكوتش را شكست و گفت: جانا، يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي و تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و حداقل يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز ...  چه كار مي‌توان كرد... خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه از هزاران سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد، هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد ... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد. بگذار يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و روي‌اش پاشيد. زندگي را نوشيد؛ زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود. مي‌تواند بال بزند. مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي‌تواند ...

او در آن لحظه آسمان خراشي را به پا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، عقيده‌اي را تحميل نكرد اما...

اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد؛ تماشا كرد  و به آنها كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.

او گذران لحظات هستي را ديد و در همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

   گوران

نوشته شده توسط نورحسن حیدری در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 11:10 | لینک ثابت |

نام دکتر طاهر رضائی، رئیس کانون تحصیلکردگان افغانستان با همایش بازسازی و بازگشت متخصصان گره خورده و چند سالی است که با این پروژه دست و پنجه نرم میکند و شهرتش مدیون آن است .

اولین بارکه نام دکتر رضائی در ایام برگزاری اولین همایش بازسازی و بازگشت متخصصان در تهران بر سر زبانها افتاد، بسیاری بر این پندار بودند که آقای دکتر به منابع مالی خوبی دست یافته که میتواند برای دانشجویان بسیار با اهمیت  و مفید باشد خوب این هم امتیازی است که از خیلیها بر نمیاید ، به تعبیری " یک مرد جنگی به از صد هزار"

آن همایش با حضور دانشجویان و متخصصان افغان از سراسر کشور ایران برگزار شد. دانشجویان خودشان را از اقصی نقاط  کشور با وجود مشکلات فراوان به این همایش رساندند. در این همایش شاهد اجرای برنامه هائی بودیم که بسیار تعجب برانگیز بود مثل خواندن بیانیه های شخصیت های غیر دانشجوئی.

البته از آنجائی که آقای دکتر آدم تنگ نظری نیست ، احساس کردند که تقسیم تریبون متعلق به دانشجویان با شخصیت های سیاسی مثل آقای محقق و برخی کسان دیگر مشکل حادی ایجاد نمیکند ، شاید هم مصلحت دیدند که خواندن چند بیانیه راه را برای پروژه های بعدی بازسازی و بازگشت متخصصان! باز میکند .

الحق که پیش بینی دقیقی هم کرده بود. پس از برگزاری مراسم که کار دکتر رضائی با بچه ها تمام شده بود، نه تنها جناب دکتر لازم ندیدند با این بچه ها خدا حافظی کنند بلکه دیگر از اتوبوس در بست و شیکی که هنگام آمدن به تهران مهیا بود، خبری نبود و آقای دکتر دلشان نیامد از آن همه پولی که بنام همین دانشجویان گرفته بودند برای برگشت آنها خرج کند.

پس از پایان مراسم تمام بچه ها با تمام وسائلشان در محوطه دانشگاه تهران، رها شده بودند.و هر کسی به این فکر بود که چگونه به شهرش برگردد.

البته آقای دکتر هم حق داشتند چرا که مخارج کانون تحصیلکردگان هم بالا رفته بود  و باید بخشی از آن را برای کانون و برنامه های بازسازی دیگری کنار میگذاشتند .

حدودا در اواسط سال 1385 باز هم سر و کله دکتر رضایی برای پروژه بازسازی و بازگشت متخصصان البته این بار در کابل، پیدا شد. آقای دکتر برای جلب نظر دانشجویان خراسان همراه باچند نفر دیگر به مشهد آمده بودند و مذاکراتی را برخی از فعالین دانشجویان در مشهد انجام دادند و از این دانشجویان قول همکاری، گرفتند.

 ایشان در ابتدا از مسائلی که در همایش تهران پیش آمده بود، عذر خواهی کردند و  قول دادند که این در این مراسم اشتباهات گذشته تکرار نمیشود.

در این مذاکرات ک بنده هم حضور داشتم از جزییات برنامه و نحوه ثبت نام دانشجویان و نیز هزینه اختصاص یافته یا بر آورد شده که نزدیک به 300 هزار دلار بود، صحبت شد در پایان این نشست، فرمهائی که یکی از آنها مربوط به کتاب اطلاعات دانشجویان بود و دیگری مربوط به همایش بین بچه ها تقسیم شد.

صحبت از چنین همایشی، انهم در کابل برای دانشجویانی که حتی یکبار هم به افغانستان  نرفته بودند، بسیار وسوسه برانگیز بود و علی رغم تردید برخی از دوستان در اصل این برنامه ،این خبر بزودی در اکثر شهرها پخش شدو مورد استقبال قرار گرفت و زمینه شهرت جناب دکتر و کانون را بیشتر فراهم کرد.

نمایندگانی که مامور  شده بودند در کمتر از یکماه از نزدیک به 600 نفر از دانشجویان ثبت نام کردند.

پس از مدتی طی یک گزینش فرمایشی ، 120 نفر از این تعداد  که نمیدانم بر چه اساس و معیاری انتخاب شده بودند، در سایت اعلام شد که خود جنجالهای فراوانی را هم به دنبال داشت.

این 120 نفر که برای رفتن آمادگی میگرفتند، بسیاری از برنامه های خود را به تعویق انداختند پس ار تکمیل ثبت نامها و اعلام آنها در سایت کانون، جناب دکتر هر بار با خبری ضد و نقیض آب سردی روی التهاب دانشجویان میریختند.

یکبار اعلام میکرد که تمام هزینه های بر آورد شده برای این همایش وصول شده و در فلان تاریخ عازم میشویم! و بار دیگر چیز دیگری . اما این وعده ها هیچ کدام تحقق نیافت .

یاد همایش تهران و سرگردانی آن  افتادم و خاطرات تلخ ان روزها برایم تداعی شد که این بچه ها با چه مشکلاتی مواجه شدند، البته اینبار جناب دکتر حتی مبایلشان را هم جواب نمیدادند تا به سئوالات بچه ها پاسخ دهند.

به هر حال زمانی که همه بچه ها از رفتن به کابل نا امید شده بودند بطور ناباورانه با خبر شدیم که آقای رضایی همراه با 4 الی 7 نفر دیگر از دوستانش به کابل رفتند . ۴ نفر کجا و ۱۲۰ نفر کجا ! و از شهر مشهد هم فقط با یک نفر تماس گرفته بودند که البته ایشان هم همراهشان نرفت.

  ضمن عرض تبریک به ایشان به خاطر برگزار شدن مراسم در کابل ،مواردی چند به ذهنم خطور کرد که لازم میدانم برخی از آنها را عنوان کنم:

 

1- جناب دکتر! برای برگزاری و گرفتن هزینه این همایش، اعتبار و حیثیت چه کسانی را به حراج گذاشتید؟

2- هزینه ای که بنام دانشجویان برای این همایش دریافت کردید و به گفته خودتان حدود 300 هزار دلاربود ، کجا رفت و کجا مصرف شد؟

۳- مراسمی که نام دانشگاهیان افغان مقیم ایران را یدک میکشید،  چند نفر از این تعداد در کابل در آن همایش حضور داشتند؟

۴- فرمهائی که حاوی اطلاعات شخصی دانشجویان بود و با اطمینان به شما، برایتان فرستاده بودند، سر از کجاها در آورد؟

 

شما با برگزاری مراسم در کابل کار بزرگی انجام دادید اما اگر هنوز هم روحیه دانشجوئی درشما باقی مانده باشد، کار بزرگتری انجام خواهید داد و آن اینست که پس از این، هیچ گاه با استفاده از حیثیت دانشجوئی سراغ کارهای بزرگی که توان انجام دادنش را ندارید ، نخواهید رفت.

درآخر این سطور باید عرض کنم که این نوشته بدون هیچ گونه غرضی نوشته شده و فقط جهت روشن شدن افکار عمومی دانشجویان میباشد.

 

به امید روزی که دانشجویان و تحصیلکردگان ما شان و منزلت خودشان را به پای خوکان نریزند

نوشته شده توسط نورحسن حیدری در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 10:52 | لینک ثابت |

   

روزنامه جام جم وابسته به سازمان صدا و سیما( رادیو و تلویزیون دولتی) ایران با انتشار مقاله ای نسبت به ادامه حضور افغان ها اعتراض کرده است. این روزنامه با متهم کردن افغان های مقیم ایران به سود جویی و فرصت طلبی از دولت خواسته است که زمینه اخراج مهمانان نا خوانده ای را که مزاحم صاحب خانه هستند ، فراهم کند. این روزنامه معتقد است که 36% از قتل عمد در ایران توسط افغان ها صورت گرفته و حضور غیر قانونی و نیز عبور و مرور غیر قانونی آنان از مرز باعث رشد فساد و نا امنی شده است. این روزنامه با خشم و عصبانیت ، افغان ها را مهمانان سمجی می داند که مصایب بزرگی را برای کشور ایران ایجاد کرده اند.

 

پرده اول :

 

    با روی کار آمدن حکومت کمونیستی در افغانستان و آغاز قیام مسلحانه علیه این رژیم ، عده زیادی از مردم افغانستان به خاطر تامین امنیت جانی شان به کشور های همسایه پناه آوردند. مهاجرین افغان عموما با سختی و مشقت وصف ناپذیری خود را به مرز کشور های همسایه می رساندند. پیاده روی های طولانی و طی مسافت های زیاد در طول شب و تلاش برای حفظ جان از خطر حمله نیروهای دولتی در طول سفر  باعث می شد که آنان بتوانند تنها بدن نیمه جان شان را به مرز کشور های همسایه برسانند. خانواده های پرجمعیت افغان ، کودکان ، جوانان و سال خوردگان وقتی به مرز کشور همسایه می رسیدند خیال می کردند که از جهنم جنگ به بهشت رافت و برادری رسیده اند.

 

پرده دوم:

 

   درست در چنین ایامی در ایران قیام مردمی به رهبری آیت الله خمینی به پیروزی رسیده بود. آیت الله خمینی به عنوان مرد شماره یک ایران – هم از نظر سیاسی و هم از نظر مذهبی – و دقیقا در همین ایام اعلام کرد که " اسلام مرز ندارد". طرح این مسئله انسانی از طرف عالی ترین مقام مذهبی و سیاسی ایران ، باعث دل گرمی بیشتر مردم بی پناه و در به در افغان شده و آنان با میل و رغبت بیشتری به سمت ایران حرکت کردند. اسلامی بودن حکومت ایران و داشتن مشترکات تاریخی ، فرهنگی و بعضا زبانی عوامل دیگر این رویکرد بودند. در آن ایام ، معنی جمله " اسلام مرز ندارد" دقیقا این بود که ملاک شهروندی در کشور های اسلامی مسلمان بودن آنان است. افغان ها البته توقع برخورداری از حقوق شهروندی را نداشتند اما شعار " اسلام مرز ندارد" حد اقل این مفهوم را برای افغان ها با خود داشت که آنان می توانستند مثل دیگر آدم ها در خاک ایران زندگی کنند.

 

پرده سوم:

 

   هنوز اسلام مرز نداشت و درست به همین دلیل کارگزاران جمهوری اسلامی ایران تصمیم گرفتند که انقلاب شان را به کشورهای دیگر اسلامی صادر کنند. وقتی اسلام مرز ندارد پس چرا باید انقلاب ایران در چارچوب جغرافیای سیاسی ایران محدود بماند. شعار " صدور انقلاب اسلامی " حتی پای خود را از مرز کشورهای اسلامی نیز فراتر نهاد و به صورت " صدور انقلاب به جهان" مطرح گردید. در آن شرایط افغانستان تنها کشوری بود که می شد درجه عملی بودن این شعار را درآن آزمایش کرد. موش آزمایشگاهی این شعار انقلابی آماده بود و مسئولین دولت ایران بلافاصله کار صدور انقلاب شان به افغانستان را آغاز کردند. کارگزاران دولت ایران در ابتدا چنان درجه صدور انقلاب شان بالا بود که فراموش کرده بودند در افغانستان بیش از هفتاد در صد جمعیت آن را اهل سنت تشکیل می دهد. آنان گروههای جهادی متعددی در بین شیعیان افغانستان ایجاد کرده و از آنان خواستند برای برقراری حکومت اسلامی با مدل ولایت مطلقه فقیه به افغانستان رفته و مبارزه را آغاز کنند. البته نا گفته نباید گذاشت که تب انقلابی گری کارگزاران سیاست خارجی ایران آنچنان بالا بود که متاسفانه چندین سال طول کشید تا آنان تازه فهمیدند که در افغانستان اهل سنت هم زندگی می کند و باید برای شیعه کردن آنان با تمکین آنان از ولایت مطلقه فقیه کاری کرد.

 

 گروههای شیعی برای ایجاد ولایت مطلقه فقیه در افغانستان از کشته ها پشته ها ساختنند. البته خیال نکنید که این کشتگان، روس بودند. نه تنها روس نبودند که حتی سنی هم نبودند. همه مردگان و جان باختگان شیعیان بودند. هزاران نفر در مناطق هزاره جات به جرم ضدیت با ولایت فقیه یا هم سو نبودن با آن توسط گروههای پیرو خط امام کشته شدند. گروههای هشت – نه گانه شیعی همدیگر را می کشتند و هر کدام به طرف مقابل خود اتهام " ضد ولایت فقیه " را می چسباند. بنا براین هزینه صدور انقلاب اسلامی ایران با مدل ولایت مطلقه فقیه بهای سنگینی برای مردم افغانستان داشت. هزاران تن در گرد و خاک این صادرات  جان شان را از دست دادند.

 

پرده چهارم:

 

  دولت ایران پس از چندصباحی به خوبی آموخته بود که چگونه ولایت فقیه اش صادر می شود. دوستان بین المللی خود را یافته بود و رابطه برادرانه و اسلامی با این افراد هر روز گرم تر می شد. در فرایند گرم شدن رابطه دولت ایران با گروههای جهادی افغان، رابطه اش با مردم افغان مقیم ایران رو به سردی گرایید. دولت ایران به این نتیجه رسده بود که برای صدور انقلاب به این همه مزاحم ضرورت نداشه است. تعداد معدودی از رهبران احزاب و تنی چند از علمای دینی به خوبی می توانند این وظیفه مقدس را انجام دهند. در ادامه چنین فهمی از صدور انقلاب اسلامی ایران به افغانستان بود که اردوگاههای متعددی در نقاط مختلف ایران متولد شدند. اردوگاههایی چون " تل سیاه " ،" سفید سنگ" ، " اراک" و ... با یدک کشیدن نام " مهمان سرا" مقدم مهمانان ناخوانده را گرامی می داشتند. توجه شما خوانندگان گرامی را فقط به یکی از پشت صحنه های اردوگاه سفید سنگ جلب می کنم . از این که توجه شما را به اردوگاه سفید سنگ می برم مرا ببخشید

 

نیم پرده چهارم: بخش قرنطینه اردوگاه سفید سنگ

 

 فضایی است به وسعت حدود سه صد متر مربع ، با دیوار هایی سیمانی و سقف فلزی . دارای فقط یک دانه تشناب ( توالت) . هر شب در این فضا بین پانصد تا یک هزار نفر مهاجر افغان گنجانده می شود . اکثر شبها که مهمان زیاد می آمد ما مجبور بودیم که نشسته و گاهی حتی ایستاده بخوابیم . حتی نفس کشیدن ها نیز با سختی و فشار توام بود. فقط روزی یک بار از مهمانان پذیرایی می شود و آنهم با یک عدد نان تافتون که واقعا نیمی خام است و نیمی از شرمندگی سوخته . البته سربازان گم نام آقا امام زمان هر از چندی داخل این محوطه شده و مهاجرین را با مشت و لگد مورد عنایت قرار می دهند. این نوع پذیرایی البته که فراوان است. البته حقوق گوسنفدی مهاجرین هم از نظر وسعت فضا و جمعیت مراعات نمی شود. مثلا سازمان بهداشت جهانی – که یک سازمان ضد ولایت فقیه هم هست – برای هر گوسفند سه متر مربع فضا لازم دانسته است. در حالیکه در مقیاسی گوسفندی هم اگر با مهاجرین افغان برخورد می شد بازهم افغان ها شرمنده گوسفندان می شدند. لت و کوب ( زدن ) و خواباندن در بین برف و انجام کارهای طاقت فرسا، دشنام و بعضی از نمونه های دیگر برخورد های برادرانه با مدل برادری ولایت فقیهی بخش بزرگی از وقت مهمانان گرامی را به خود اختصاص می داد.

 

...ادامه پرده چهارم :

 

افغان ها با هر سطع و سویه ای که بودند نا گزیر شدند تا به کار های شاق و سخت تن بدهند. ساعات کار زیاد و کار مزد ( معاش) آن بسیار پایین بود. اکثرافغان ها وارد بازار ساختمان سازی شدند. این واقعیت دارد اگر یک افغان بگوید که " به سنگ سنگ بنا ها نشان دست من است". فشار کار طاقت سوز از یک سو ، بی وطنی و اندوه های فراوانی وطنی از سوی دیگر و فشار روز افزون دولت اسلامی ایران بر مهاجرین، زندگی در ایران را برای افغان ها چنان سخت کرده بود که بودن شان تقریبا مساوی با نبودن شدن شان بود. اما آنان چاره ای چز ماندن و سوختن نداشتند. تبعیض لجام گسیخته ای که در سطح جامعه ایران ریخته بود، ارزش انسانی یک افغان را تا سطح گوسفندان پایین آَورده بود. تصور عمومی در سال های نخست این بود که افغان ها عموما غیر قابل اعتماد، ذاتا خیانت پیشه و نمک به حرام هستند. البته دولت ایران در ترویج این تبعیض عظیم نقش اصلی را به عهده داشت. البته نباید منکر مهربانی و برخورد برادرانه مردم ایران شد. ملت ایران برخورد شان با افغان های خانه بدوش عموما برخورد برادرانه بوده است .

 

در بعد سیاسی دولت ایران همچنان به صدور انقلاب خود با مدل ولایت مطلقه فقیه به افغانستان مشغول بود. این دولت با داشتن بخش های متعدد سیاست گذاری در مورد افغانستان عملا و عمدا نفاق و شقاق را در بین گروههای جهادی ترزیق می کرد. دولت ایران پس از چندی به واقعیتی به نام سنی های افغانستان پی برد. ابتدا مجمع علمای شیعه و سنی افغانستان را تاسیس کرد و در پی آن تعداد زیادی از علمای اهل سنت را نیز با پرداخت خمس و زکات و وجوهات شرعیه به سمت سیاست های خود کشاند و بعد تر با گروههایی چون جمعیت اسلامی ، اتحاد اسلامی ، جنبش ملی – اسلامی و ... پیمان برادرانه برمحور صدور انقلاب بست. بعد از این پیمان بزرگ بود که نفوذ ایران در ساحات مختلف افغانستان گسترش یافت. وقتی آنان واقعیتی به نام " اکثریت افغانستان را سنی ها شتکیل می دهد" را درک کردند هم بی مهری شان با گروههای شیعی شروع شد و هم حتی دشمنی و تخریب کاری شان . آقای مزاری که به گفته خودش سالها ولایت فقیه را در کوه و کوتل افغانستان گشتانده بود چنان مورد بی مهری ولایت مطلقه فقیه قرار گرفت که نتوانست خشمش را فروکش نماید. در جنگ غرب کابل دولت ایران به شورای نظار جنگ افزار و دالر هدیه می داد و به طرف مقابل جنگش که مزاری بود عکس آقای خمینی و مقداری کمپل و .... آقای مزاری سفیر ایران در کابل را در دفتر کار خود مورد شدید ترین حملات لفظی قرار داد و پس از آن دولت ایران به ایجاد شکاف در درون حزب وحدت پرداخته و با حمایت از آقای اکبری، حزب وحدت را دو تکه کرد.

 

برکسی پوشیده نیست که یکی از حامیان اصلی جبهه متحد شمال در جنگ علیه طالبان دولت ایران بود. این دولت با ترتیب دادن هفته ای حد اقل ده سورتی پرواز از مشهد به تخار- بامیان- مزارشریف – شبرغان ، بخش عمده ای از تجهیزات نظامی و مالی جنگ را تامین می کرد.

 

 بی پرده پنجم:

 

روزنامه جام جم باید بداند که دولت به شدت اسلامی ایران سهم به سزایی در ایجاد بحران و مصیبت برای مردم افغانستان داشته است. این روزنامه باید بداند که هزینه توسعه طلبی دولت ایران در افغانستان را ما بودیم که پرداخیتم. جنازه بر دوش کشیدیم. خانه های مان ویران شد. دار و ندار ما از ریشه سوخت. این روزنامه شب نویس باید بداند که اگر حضور افغان ها مشکلاتی را برای ایران ایجاد کرده ، این مشکلات برخاسته از سیاست های توسعه طلبانه دولت به شدت اسلامی ایران است. افغان ها با دشواری و مشقت در ایران زندگی کرده و از عرق جبین خویش نان خورده اند. کار های طاقت سوز را با مزد اندک انجام  داده اند. سقف خانه ای شما را ساخته اند. دیوار های شهر شما را بالا برده اند و برای شما عرق ریخته اند وبرای شما آبادانی و آسایش به بار آورده اند. دوست اصول گرای من! پاسخ آنهمه محبت ، توهین نیست. حتی در آیین اصول گرایانه شما هم نباید چنین باشد. باید به کار و تلاش صادقانه احترام گذاشت نه اینکه توهین کرد. منشاء مشکلات شما ، دولت توسعه طلب و زیاده خواه تان است. از دولت تان بخواهید تا به جای دست درازی در امور کشور های دیگر، مقدار آذوقه روزنامه جام جم را زیاد کند تا بیش از این به حیثیت و حقوق انسانی دیگران تجاوز نکند.

 

دوست اصول گرای من! آنچه که در پرده های بالا مشاهده کردید ، باید جواب خوبی به تصورات باطل تان از افغان ها باشد. افغان ها روزی به وطن شان باز خواهند گشت اما آنروز را در شرایط فعلی ما نمی توانیم تعیین کنیم که کی است. یکی از کسانی که می تواند آن روز را تعیین کند دولت شما ست. روزی که دولت ایران از دخالت در امور داخلی افغانستان دست بردارد ما یک گام به امنیت و صلح و آرامش نزدیک تر می شویم و آنوقت می توانیم بگوییم که کی می توانیم از شر زخم زبان برادرانه شما راحت شویم. آن وقت می توانیم بگوییم که ....

از سایت سبز

 

نوشته شده توسط نورحسن حیدری در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 14:25 | لینک ثابت |

 

رهاورد تلاشهاي جامعه بين المللي براي توسعه افغانستان پس از چندين سال اميد و انتظار، فرآيندي جز بازگشت به عقب چيز ديگري را در بر نداشت. تعهد جامعه بين المللي در كنفرانس بن مبني بر ارائه كمك هاي بين المللي جهت برون رفت افغانستان از يك چالش بين المللي و فراگير،  فرصت هاي خوبي را براي دولت و ملت افغان به وجود آورد تا بتواند افغانستان را از انزوا خارج ساخته و درهاي جامعه بين المللي را برویش باز كند.

اما در طول اين چند سال يكي از مسائل مورد بحث و جنجال برانگيز در خصوص همكاري هاي جامعه بين المللي در افغانستان، چگونگي كمك هاي ارئه شده به افغانستان بوده است. امروز شاهد هستيم بخش عمده اي از اين كمك ها كه به آدرس افغانستان ارسال شده است از طريق NGO ها و سازمان هاي اجرايي در افغانستان در غالب پيش طرحها و مصارف سازماني و معاش مجدداً به صورت ارز از كشور خارج مي شود البته تلاش هاي جامعه بين المللي در بعضي از ساحات قابل تمجيد است اما بطور كلي اين كمك ها، نتايج ملموسي بر زندگي مردم نداشته است.

يكي از عوامل عمده حيف و ميل شدن اين كمك ها، عدم واريز آن به حساب دولت مي باشد به گفته مسئولين اقتصادي كشور فقط حدود 22 تا 23 درصد اين كمك ها به دولت تعلق مي گيرد و مابقي از طريق اين مؤسسات مصرف مي شود. البته اين را هم نمي توان گفت كه اگر اين كمك ها در اختيار دولت قرار بگيرد، حيف و ميل نمي شود. اما قطعاً بخش عمده اي از آن صرف بازسازي كشور خواهد شد.

عدم اعتماد جامعه بين المللي به دولت نوپا و عدم دسترسي دولت به اين كمك ها نه تنها باعث از بين رفتن فرصت هاي بازسازي در افغانستان شده بلكه اين شبهه را نيز ايجاد كرده كه كشورهاي كمك كننده بيشتر در جهت افزايش نفوذ در اين كشور و دستيابي به بازارهاي بكر افغانستان تلاش مي كنند.

دولت به عنوان يگانه مرجع قانوني در افغانستان مي تواند بهترين نقش را در سياست گذاري و اجرايي شدن طرح هاي بازسازي ايفا كند. بنائاً عدم همكاري مستقيم جامعه بين المللي با دولت افغانستان و وجود دستگاه دوم دولتي متشكل از مشاوران و كارمندان مؤسسات كشورهاي فعال در افغانستان را مي توان به عنوان دو عامل اساسي در كاهش مؤثريت دولت ارزيابي كرد.

بسياري بر اين معتقدند كه دولت توانايي مديريت پروسه بازسازي را ندارد و وجود فساد اداري در بدنه دولت را عامل محدود كننده براي دولت مي پندارند.

البته قصد ندارم وجود فساد اداري را انكار كنم، اما اگر مديریت بازسازي بعهده دولت قرار مي گرفت بازسازي حالت واقعي تر پيدا كرده و هرج و مرج ناشي از خلاء مديريت كاهش  مي يافت.

حامد كزري رئيس جمهور افغانستان هم اين نكته را در غالب برخي از سخنراني هاي خود  مد نظر قرار داده وزيركانه با اعتراف به ضعف دولت و عدم كارآيي آن در بازسازي و ايجاد امنيت، سياست هاي جامعه جهاني را زير سئوال برده و بارها خواستار تجديد نظر در سياست هاي آنان شده است.

حمايت از دولت به منظور تقويت نهادهاي دولتي و جايگزيني كادرهاي مسلكي و با تجربه و آشنا با واقعيات جامعه با كارمندان باقيمانده از زمان جنگ و نيز كوچك كردن دولت( دولت بازسازي) مي تواند فاكتورهاي مهمي براي كاهش فساد اداري و افزايش كارايي دولت باشد

                                                                                                                                                         

نوشته شده توسط نورحسن حیدری در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 13:25 | لینک ثابت |
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar