| نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش (یکی از زیباترین نامههای دنیا ) | |||
| وقتی ژرالدین (حاصل ازدواج چارلی و اونا اونیل)
میخواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامهای نوشت که در شمار
زیباترین و شور انگیزترین نامههای دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده
یا شنونده ای را به تفکر وادار میکند.
ژرالدين دخترم: اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه
برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان
خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق
انتظار پيش از مرگ برسانم. من از توخیلی دورم، خيلی دور...... اما چشمانم
کور باد،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست. تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی. اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را میشنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را میبينم. شنيده
ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير
خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش. اما اگر
قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را
فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين٬ نامهام را بخوان و به صدای پدرت گوش
فرا دار..
من در رويای دخترم خفته ام. رويا میديدم ژرالدين٬ رويا....... رويای
فردای تو، رويای امروز تو، دختری میديدم به روی صحنه٬ فرشته ای میديدم
به روی آسمان٬ که میرقصيد و می شنيدم تماشاگران را که میگفتند: "دختره
را میبينی؟ اين دختر همان دلقک پیره "اسمش یادته؟ "چارلی". آره من چارلی
هستم. من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است.
من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان
میرقصی. این رقصها و بیشتر از آن صدای کف زدنهای تماشاگران٬ گاه تو را
به آسمانها خواهد برد. برو. آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچههای تاریک را، که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی میلرزد. من یکی ازاینان بودم ژرالدین و در آن شبها در آن شبهای افسانه ای کودکیهای تو، که تو با لالایی قصههای من به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار میماندم در چهره تو مینگریستم، ضربان قلبت را میشمردم، و از خود میپرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟ پس.......... تو مرا نمیشناسی ژرالدين. در آن شبهای دور ٬قصهها با تو گفتم٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم. اين داستانی شنيدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای
که در پستترين محلات لندن آواز میخواند و میرقصيد و صدقه جمع
میکرد.اين داستان من است. من طعم گرسنگی را چشيده ام. من درد بی خانمانی
را چشيده ام. و از اينها بيشتر٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی
از غرور در دلش موج میزند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را
میخشکاند، احساس کرده ام. بااینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه
بمیرند نباید حرفی زد. از تو حرف بزنيم، داستان من به کار تو نمیآید.
به دنبال تو نام من است: چاپلين. با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند خود گريستم.
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی میکنی٬ تنها رقص و موسيقی نيست. نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی، آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن. گاه به گاه٬ با اتوبوس٬ با مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو : "من هم یکی از آنان هستم." تو یکی از آنها هستی - دخترم، نه بیشتر، هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پای او را نیز میشکند و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب میشناسم، از قرنها پیش آنجا، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا، رقاصههایی مثل خودت را خواهی دید. زیبا تر از تو، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو. آنجا از نور کور کنندهی نورافکنهای تآتر "شانزلیزه" خبری نیست. نور افکن رقاصگان کولی، تنها نور ماه است نگاه کن، خوب نگاه کن. آیا بهتر از تو نمیرقصند؟ اعتراف کن دخترم. همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو میزند و این را بدان که در خانواده چارلی، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن، ناسزایی بدهد. وقتی دو فرانک خرج میکنی، با خود بگو : "دومین سکه مال من نیست. این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد." جستجويی لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را٬ اگر بخواهی همه جا خواهی يافت. اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچههای شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه میروند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو میگویم دخترم: مردمان بر روی زمین استوا٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار سقوط میکنند. شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب٬ این الماس٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود٬ و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی٬ همیشه سقوط میکنند. دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه٬ این الماس بر گردن همه میدرخشد....... .......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یکدل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من میشناسد. و او برای تعریف یکدلی، شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است، این را میدانم. به
روی صحنه، جز تکه ای حریر نازک، چیزی بدن ترا نمیپوشاند. به خاطر هنر
میتوان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما
هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن
پایش را به خاطر او عریان کند. برهنگی، بیماری عصر ماست، و من پیرمردم و
شاید که حرفهای خنده دار میزنم. اما به گمان من، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی. نترس، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد..... | |||
افغانستان در زمینه واگذاری واحدهای دولتی،
سیاستها و برنامه های مناسبی را تدوین کرده، بطوریکه از زمان آغاز تلاشهای سازمان
های بين المللي و كشورهاي كمك كننده برای توسعه اقتصاد افغانستان، پروسه خصوصي
سازي در اين كشور شتاب بيشتري پيدا كرده است. دولت هم تعهد كرده كه 54 واحد دولتي
تا پايان سال 2009 از طريق فروش دارايي هاي آن جهت فعال سازي به بخش خصوصي واگذار
شود.
البته شرايط كلي سرمايه گذاري در
افغانستان در ماههای اخیر، از بعضی جهات کمی دشوار شده، به طوری که بر اساس گزارش بانك جهاني،
افغانستان در بخش سرمايه گذاري در رده هاي پائين در بين 155 كشور جهان قرار دارد.
بنابراین دولت و جامعه جهانی باید برای
رفع موانع سرمايه گذاري و اصلاحات ساختاري اقتصاد افغانستان مثل تدوين قوانين مدون
در بخش سرمايه گذاري، امنيت، زير ساختهاي لازم و مقررات شفاف گامهای موثری را بر
دارد.
پروژه هايي كه در طول اين چند سال به بخش
خصوصي واگذار شده عبارتند از :سيمان غوري، كارخانه كود شيميايي شمال، ذغال سنگ،
گاز افغان و سنگ مرمر تورخم .
روند
خصوصي سازي اين واحدها فقط شامل زمين و ساختمانهاي آنها بوده و شامل منابع و ذخاير
زميني نمي باشد.
سنگ آهن، معادن مس و سنگهاي قيمتي نيز
فرصتهاي سرمايه گذاري فراوانی را براي بخش خصوصي فراهم آورده ، بطوری که معادن دست
نخورده مس عينك، داربند و جوخار كه در جنوب شرق افغانستان واقع است و توسط هيئت
زمين شناسي شوروي سابق شناسايي و بررسي شده ، داراي مس درجه يك جهاني میباشد.
یکی از موانع اصلی در مسیر توسعه سرمایه گذاری، کشت و تولید مواد مخدر در افغانستان میباشد.
بر اساس اعلام صندوق بین المللی پول، در سال 2001 تولید مواد مخدر در افغانستان، 60
درصد تولید ناخالص داخلی این کشور بود اما در سال 2006 میلادی این بخش تنها یک سوم
یا حدود 35درصد اقتصاد افغانستان را تشکیل می داد که این موفقیتی بزرگ برای دولت حامد
کرزی محسوب می شود.
افزایش سطح زیر کشت گندم و میوه در این کشور آسیایی، سبب می شود تاسهم مواد مخدر در اقتصاد کاهش یافته و درآمد این کشور از طریق تولید میوه و گندم ارتقا یابد.
دره هيرمند، قندهار، مزارشريف و قندوز موقعيتهاي بهتري براي توسعه كشاورزي دارند. افغانستان تا قبل از تسلط رژیم ماركسيستي ، از لحاظ مواد غذايي خودكفا بوده ولي پس از سال 1987 و در نتیجه بروز جنگ و درگيريهاي شديد داخلي، بسياري از زمينها از زير كشت خارج شده و توليدات كشاورزي از رشد كافي باز ماند. همچنين بدليل افزايش جمعيت، كشور وابسته به واردات مواد غذايي بخصوص گندم ميباشد.ویژگی های اقتصادی افغانستان را میتوان به صورت زیر بر
شمرد:
1- موقعیت خوب این کشور، باعث شده که به عنوان دهلیز ترانزیت بین
ذخایر نفت و گاز حوزه کاسپین و دریای هند شمرده شده و به عنوان مرکز تجارتی و ترانزیتی
منطقه قلمداد شود.
2 - غنی بودن ذخایر منابع
طبیعی مانند: گاز طبیعی ،نفت ،ذغال سنگ، مس
3- مناطق بزرگ و قابل
کشت میوه جات خشک و تازه
4- احداث پارک ها و شهرک
های صنعتی و گرایش به صنعتی شدن .
5- برخورداری از مزیت
نسبی در تولید صنایع دستی از قبیل قالی، گلیم، فرش(نمد) و پوست قره قل نسبت به
سایر کشورهای منطقه و جهان به دلیل وجود شرایط مناسب در افغانستان.
شاخص های اقتصادی افغانستان :
بر اساس داده های وزارت دارائی افغانستان،
نرخهای نگران کننده ای که افغانستان را با مشکلات زیادی روبرو کرده ، نرخ 40 درصد، بیکاری و 53 درصد آمار زیر خط فقر در این کشور است.
حدود80 درصد از اراضي افغانستان كوهستانی، بيابانی و نيمه بيابانی است و حدود 15% درصد از خاك كشور که براي كشاورزي مستعد میباشد، دارای خاك مرغوب بوده كه قريب به نيمي از آن زير كشت است.
بر اساس تخمین سازمان ملل در سال2007 ، ارزش توليد ناخالص داخلي با نرخ تورم 13درصد، معادل 843/8 میلیارد دلار و نرخ رشد واقعی 4/12 درصد بوده است.
در آمد سرانه بر
اساس اعلام دولت افغانستان در سال 2007، حدود 400 دلار برآورد شده است.
همچنین بر
اساس اعلام وزارت کار و امور اجتماعی در سال 2008، در افغانستان
حدود 8 ميليون نفر نيروي كار وجود دارد که از این تعداد، حدود
۸0 % در بخش کشاورزی
، 10 % در صنعت (اغلب بافندگی) و10% در
بخش خدمات اشتغال دارند.
صادرات این کشور در سال 2008 ، بر اساس آمارهای غیر رسمی 800 میلیون دلار
و بر اساس آمارهای رسمی 500 دلار بوده که بیشتر شامل محصولات كشاورزي، صنايع دستي ،
خشکبار و میوه جات، فرشهای دستباف، پشم، پنبه، پوست خام و چرم، گوهر های گرانبها و
نیمه قیمتی میباشد و واردات آن که شامل نفت، كالاهاي سرمايه اي، محصولات غذايي ،
كالاهاي مصرفي، ماشينهاي الكتريكي و غير الكتريكي و ... میباشد، حدود 823/ 3
میلیارد دلار بوده است.
از این ميزان، صادرات افغانستان به ایران را
حدود 9 ميليون
دلار و حجم واردات از این کشور را حدود 300
ميليون دلار
برآورد کرده اند.
عمده ترین محصولات صادراتی این کشور به کشورهای هند (8/22 ٪ )، پاکستان (7/21 ٪ ) آمریکا (2/15% ) ، بریتانیا( 5/6%)، فنلاند (4/4%) ( آمار 2006)
1- fact book- cia
usaid- 3


زمستان در راه است... و سیلوها خالی از گندم. شهر خاموش است و ستاره ها بی فروغ. این مردم من است که هر روزشان زمستان است و سرد ، و شکمهاشان خالی، اما پر از درد و نفرت. نمیدانم مردم دهکده ما که نامش به اندازه کل جهان بزرگ است، آیا میفهمند که تنها بازی کودکان ما زدن پای یکدیگر زیر کرسیهای پر از دود و غبار است؟ آیا میدانند کودکان ما استخر گرم ندارند؟ نان هم ندارند!!
مادران، دیگ بخار پز را پر از آب میکنند و
میگذارند روی آتشی که هیزمش را از باغ کاکا حاتم آورده اند!
آب میجوشد و به انتظار قل میزند، باز هم قل میزند. کودکان هم چشمشان به کور
سوی آتش خیره میماند، اما به جز آب چیز دیگری نیست... مادر این بار هم قصه شاه پریان را
برایشان تعریف میکند، قصه ای که هر شب میشنوند. تا خواب لحظه ای گرسنگی را با خود ببرد، اما کودکان نخوابیده اند، مادر دوباره
میگوید و باز میگوید تا اینکه کودکان به رویائی میروند، رویای شیرینی که تلخی بیداریهایش را خواهد شکست . دیگر مادر قصه نخواهد گفت، آنها
خوابیده اند.
اما زمستان در راه است...
آهنگ ملا محمد جان یکی از قدیمی ترین آهنگ های هرات
باستان، سرود عاشقانه و بیان سوز دل دختر عاشقیست که نذر گرفته تا در روز
نوروز به مزارشریف رفته، مولا علی را زیارت نموده و دعا کند تا آرزویش که رسیدن به
ملا محمد جان است برآورده گردد.
در رابطه با این شعر و داستان عاشقانه «
عایشه و ملا محمد جان » در کتب مربوط به تاریخ هرات و اخبار و جراید، بارها مطالبی نوشته اند و رادیو افغانستان نیز
در سالهای دهه
پنجاه خورشیدی این داستان و آهنگ مربوط به آنرا در قالب رادیو درام موزیکال چندین
بار نشر نموده است. سرود عاشقانه
ملامحمد جان بیانگر عشق واقعی این دو بوده و داستانی دارد به این شرح :
درزمان حکمروایی تیموریان درهرات، بویژه
درعصر سلطان حسین بایقرا (1505ــ
1468) و وزیر دانشمندش امیرعلی شیر نوایی، مردم از سراسر قلمرو تیموریان در روز
نوروز به مزارشریف می آمدند و دولت هزینه عروسی جوانانیکه، در این روز در مزار
شریف مراسم میگرفتند را می پرداخت.
ازجمله مدارس متعددیکه درین دوره، در هرات
تاسیس شده بود، مدرسه ای بود، نزدیک محله سرحدیره در شمال شهر هرات و در جوار
زیارت ملا حسین واعظ کاشفی که یکی از طلاب این مدرسه ملا محمد جان همه روزه
از محله سرحدیره به چشمه قلمفرکه نزدیک زیارت مولانا عبدالرحمن جامی بود،
میرفت و صرف و نحو حفظ میکرد، ساعتی در کنار چشمه می آسود و شکرانه ای بجا
می آورد .
روزی از روز ها جمعی از دختران سرحدیره که در میان آنان، عایشه دختر یکی از افسران
مقرب دربار نیز بود، به منظور تفرج و گردش بر سر چشمه آمدند، در این بین باد تندی
وزیدن گرفت و روسری عایشه را ازسرش بلند کرده، بر دوش ملا محمد جان که در فاصله کمی
از آنها قرارداشت، انداخت. عایشه که به دنبال روسری اش آمده بود با ملامحمد جان رو در
رو شده و هردو دلباخته همدیگر شدند.
از آن روز به بعد عایشه و ملا محمد جان
به کمک و زمینه سازی دوستان عایشه در کنار چشمه قلمفر، دور از چشم دیگران همدیگر
را می دیدند.
عشق عایشه و ملا ممد جان آنقدر
برسر زبانها افتاد تا به گوش پدر عایشه نیز رسید. پدر با شنیدن این حکایت، عایشه
را در خانه
زندانی کرد و او را از دیدن معشوقش محروم کرد. ملا محمد جان هم آموزش صرف و نحو را
کنار گذاشت و روز به روز از درد فراق عایشه ناتوان تر می شد.
روزی از روز ها که عایشه توانسته بود،
دور ازچشم پدر بادختران دیگر بر سر چشمه بیاید، با سوز و درد این سرود را می خواند:
بیا که بریم به مزار ملا محمد جان
سیل گل لاله زار ملا محمد جان
به دربار سخی جان گیله دارم
یخنٍٍ پاره از دست تو دا رم
پس ا زمرگم بیایی بر مزا رم
همیشه در دعــا در انتظا رم
بیا که بریم به مزار ملا محمد جان
سیل گل لاله زار ملا محمد جان

درهمین زمان وزیر دانشمند، امیرعلی شیر
نوایی با عده ای ازهمراهان، از کنار این چشمه می گذشت که صدای خواندن عایشه توجه
او را جلب کرد، بلافاصله توقف نموده و همه شعر را گوش کرد. علی شیر نوائی با فراست
و تیز بینی که داشت، دریافت که در پس این صدا دردی نهفته است. خودش را به عایشه رساند و با
ملایمت و مهربانی حال او را جویا شد.
سپس عایشه داستان عاشقانه خود و ملا محمد جان را
به امیر حکایت
نموده و اضافه نمود که ملامحمد جان ازجمله طلا ب مدارس شما می باشد.
فردای آنروز، امیرا به خانه پدر عایشه رفت و از عایشه خواستگاری نمود، پدر عایشه که وضع را چنین دید، به احترام شخص امیر به این وصلت راضی شد.
امیر این دو دلباخته را به مزار شریف
فرستاد و در همان جا مقدمات عروسی را فراهم نمودند. به این ترتیب این دو به هم
رسیدند و نذرشان را به استان حضرت علی ادا کردند.
آهنگ ملا محمد جان که راوی داستان عشق عایشه وملا محمد جان است، درشهر هرات و دیگر نواحی برسرزبانها افتاد وسینه به سینه، قرنها در محافل و مجالس خوانده میشد. اولین بار شادروان استاد غلام حسین نود سال قبل این آهنگ را دربمبئی اجرا کرد.
به همین ترتیب این آهنگ را هنرمندان
معروفی چون خانم سلما، استاد مهوش، استاد هم آهنگ و بسیاری از هنرمندان دیگری اجرا
نمودند.
بحران در روابط ایران و ایالات متحده امریکا بر سر مسئله هسته ای در روزهای اخیر شدت یافته و گمانه زنیها حاکی از قریب الوقوع بودن حمله امریکا با ایران است.ایالات متحده امریکا برای حمله به ایران ناگزیر است از خاک افغانستان یا عراق استفاده کند.اگر چه رهبران این دو کشور صریحا استفاده از خاک آنان برای حمله به ایران را رد کرده اند ولی شواهد و قرائن، وارد شدن افغانستان به طور نا خواسته در این معادله دشوار را به وضوح نشان میدهد.
به نظر میرسد توافق ضمنی ایالات متحده با
افغانستان و عراق حاصل شده و موضع گیری آنان برای رد این موضوع، بیشتر جنبه نمایشی
دارد.
البته غربیها تمایل چندانی برای استفاده از خاک افغانستان برای حمله امریکا به ایران از خود نشان نمیدهند ولی این خطر وجود دارد که این سناریو، افغانستان را وارد بازی خطرناک دیگری کند که بار دیگر ملت افغان ، تاوان انرا باید بپردازد.

متهم شدن ایران از
سوی رهبران افغانستان و عراق به مداخله در امور داخلی کشورشان چراغ سبز این دوکشور
به امریکا، برای عملیاتی کردن تاکتیک زور علیه ایران است.
اگر چه پس از
مانورهای نظامی ایران و ایالات متحده امریکا تب تند تهدیدهای اخیر از سوی هر طرف
را کمتر کرده اما وقوع چنین حادثه ای دور از واقعیت نیست.
از طرف دیگر
پاکستان که در حمایت از گروه طالبان و طالبسازی نسبت به چند ماهه اخیر در وضعیت
دشواری قرار گرفته و سیاست مخفی و زیرزمینی این کشور در قبال افغانستان رو نما شده
است ، تغییر سیاست و نزدیکی به ایران، دشمن دیرینه امریکا در منطقه را در دستور
کار خودش قرار داده است.
دستگیری و تحویل
عبد الحمید ریگی برادر عبد المالک ریگی یکی از مخافان ایران به این کشور ، همسوئی پاکستان و ایران در مقابل
امریکا را نشان میدهد.
پاکستان که خودش را
در وضعیت باخت – برد میبیند ، برای خروج از
بحران و به خاک رساندن پشت حریف دیرینه اش و مسکوت گذاشتن ادعاهای کهنه زمامداران
افغان در مورد خط دیورند، از فرصت طلائی پیش آمده به نفع خودش سود خواهد برد.

8 ثور مطابق با روز پیروزی مجاهدین ، امسال با حادثه اسف بار تروریستی همراه بود که نه تنها دولت بلکه تمام نیروهای حافظ امنیت را در پایتخت به چالش کشید.
تروریستها با نیروهای پلیس و گارد ریاست جمهوری درگیرشدند که سر و صداهای این تقابل،
شهروندان کابل را از خواب بیدارکرد.

خواب آشفته ای که شاید در طول این سالها بارها تعبیر شده است وتداعی کننده سالهای تلخ اوائل پیروزی مجاهدین بوده است . اما این باردیگر رویا نیست بلکه حقیقت تلخی است که برای مقابله باآن نه انگیزه ای برای جامعه جهانی باقی مانده نه توانی برای ملت.
طالبان که در طول این چند سال از انسجام نیروهای امنیتی داخلی و خارجی ترس و هراس داشت و در خودش توان مقابله جدی با دولت را نمیدید، امروز با استفاده از آشفتگی و بی برنامگی اردوگاه دولت و نیروهای خارجی در کمینهای حساب شده بسیاری از نقاط کشور را هدف قرار داده و با این تاکتیک ها کفایت و انسجام نیروهای امنیتی را با چالش جدی روبرو کرده است.
ذکر چند نکته حائز اهمیت است تا بتوان با کشف انگیزه این حادثه به بسیاری از سوالات و ابهامات پاسخ داد.
1- با وجود هزاران نیروی امنیتی متشکل از وزارت دفاع، امنیت ملی و ناتوکمی تعجب بر انگیز است که آنان نتوانسته اند حداقل امنیت را برای چنین روز مهمی انهم در پایتخت، شهری که به زعم خودشان از امنیت کامل برخوردار است، فراهم کنند.
گفته میشود که نیروهای خارجی امنیتی و حتی محافظان شخصی کرزی در زمان بروز حادثه با دستپاچگی، سلاحهای خود را به زمین گذاشته و روی زمین دراز کشیدند و بعضا هم بدون اختیار فیرهای هوائی کردند که این خود عدم حرفه ای بودن انها را نشان می دهد.
بروز این حادثه امنیت شکننده کابل را به وضوح نشان داده و اقتدار نیروهای امنیتی را شکست.
2- تحلیلی که در رابطه با انگیزه اصلی عاملان این حادثه بیشتر به واقعیت نزدیک است این میتواند باشد که حامد کرزی مرد بی جایگزین سالهای قبل، دیگر برگی برای بازی ندارد و میتوان این حادثه را اخطاری برای کرزی برای خروج از قدرت قلمداد کرد.
تلاشهای مصرانه کرزی برای ماندن در قدرت و ادامه توجیهات سوخته و بی اساس او، کار را برایش مشکلتر خواهد کرد.
۳- علاوه بر آن انگیزه دیگری که میتوان برای طراحان این حادثه متصور بود، اینست که مسببین این حادثه دل خوشی از مجاهدین و پیامدهای حضور انها در قدرت را نداشته و با اخلال در این مراسم، به نوعی اعتراض خود را با این جشن که به اعتقاد انها روز ننگینی در تاریخ کشور است، نشان دهند.
هدف قرار دادن پایتخت وسوء قصد به جان رئیس جمهور از طرف تروریستها آن هم در شرایطی که هزاران نیروی حافظ امنیت به گشت زنی مشغول بودند حکایت از فصل تازه ای از نا آرامیها در کابل و دیگر نقاط را همراه دارد.
منتظر خواهیم ماند تا ببینیم عکس العمل بعدی انها چه خواهد بود.
در خارج از آمریکا او را با عینک های دودی، بیسیم و اسلحه های خود کار، همراهییش میکنند. هر جا که او و محافظانش ظاهر میشوند، حاظران پی میبرند که این مرد دستی در قدرت دارد. چهره تیره وشیک پوش او، در نگاه اول، یکی از روسای مافیا را در ذهن تداعی میکند.
"زلمی خلیل زاد" 55 ساله است و از او در واشنگتن به عنوان حلال مشکلات یاد میشود.
با آشنائیش به زبانهای منطقه و با شناختی که از آن ناحیه دارد و نیز درک سیاسی که با آموزشهای مبتنی بر اندیشه های نظامی و استراتژیک پرورش یافته، خلیل زاد را به شخصیت مورد اتکای واشنگتن در غرب آسیا بدل کرده است.
خلیل زاد اگر چه اصل و نسب پشتون دارد، ولی در مزار شریف یعنی محل ازبک نشین زاده شده است.
خلیل زاد کودکی و جوانی خود را در کابل سپری کرد و در همان جا با زبان انگلیسی آشنا شد. در سالهای دهه 70 وقتی او در دانشگاه آمریکائی بیروت تحصیل میکرد، به هواداری از آرمان فلسطینیان روآورد. بعد ها برای ادامه تحصیل به شیکاگو رفت، دانشگاه شیگاگو به صورت سنتی زیر نفوذ محافل راست آمریکا بوده است و خلیل زاد نیز به سوی اولین مراکز راست امریکا گروید که اینک قدرت را در واشنگتن در دست
دارند.

خلیل زاد در آمریکا با نویسنده پر خواننده و فمینیست اتریشی تبار، یعنی شریل بنارد آشنا شد و با او پیوند زنا شوئی بست. سال 1979 زمانی که وی تحصیل دکترای خود را به پایان برد ، افغانستان به اشغال شوروی در آمد. خلیل زاد در آمریکا باقی ماند و در دانشگاه کلمبیا مشغول تدریس شد و همزمان به صف هواداران برژنسکی پیوست. برژنسکی به عنوان مشاور امنیت ملی امریکا در زمان جیمی کارتر، استراتژیهائی را برای مهار کمونیسم بین المللی طراحی کرده و در نهایت این تئوری را پیشنهاد کرد که" ایالات متحده برای تحکیم موقعیت بین المللی خود و نیز به سبب نیازهای نفتی اش باید کنترل آسیای مرکزی را در دست بگیرد".
خلیل زاد که اوایل دهه 80 به تابعیت امریکا درآمد به سبب آشنائیش و اگاهی با امور افغانستان برای هر دولتی در واشنگتن فردی با ارزش تلقی میشد اما به دلیل این تعلق فکری خلیل زاد به محافظه کاران بود که راه او را برای ورود به درون دولت ریگان همو ار کرد.
خلیل زاد در ان زمان با سلسله مقالات و متن هائی که در باره افغانستان منتشر کرده بود، دیگر کم وبیش در میان محافل رسمی آمریکا شناخته شده به شمار میامد. بارها پیش آمده که وی در اجرای ماموریتها, چه به عنوان فرستاده ویژه و چه به عنوان مشاور نظر خود را عوض کرده و سیاستهای متفاوتی را در پیش گرفته است و در بسیاری هم کارنامه موفقی داشته است و روز به روز نفوذ و تاثیر او رو به فزونی داشته است.
او هوادار کمک امریکا به مجاهدین افغان در رویاروئی با شوروی سابق بود. به نوشته روزنامه واشنگتن پست، خلیل زاد به گروهی تعلق داشت که ریگان را برای تحویل موشکهای استینگر به مجاهدین افغانی زیر فشار گذاشت. بعدها دولت امریکا از بیم اینکه این موشکها به دست نیروها یا کشور های مخالف بیفتد به باز خرید و جمع اوری آنها دست زد.
از سال 1986 تا 1989 خلیل زاد مشاور ویژه وزارت خارجه امریکا در مورد جنگ ایران و عراق بود. او با حمایت امریکا از صدام در جنگش علیه ایران چدان موافق نبود در ماههای آخر این جنگ در توصیه نامه ای که برای وزارت خارجه تدوین کرد، نسبت به خطر صدام حسین هشدار داد و خواهان بریدن واشنگتن از بغداد شد.
گفته میشود که این توصیه خشم شولتز را بر انگیخته بود تا اینکه تجاوز ارتش عراق به کویت در اگوست همان سال پیش بینی خلیل زاد را تائید و محاسبات واشنگتن را دگرگون کرد.
خلیل زاد حالا دیگر همراه با وولفوویتز در بخش برنامه ریزی سیاسی وزارت دفاع مشغول بود که ریاست آن را دیک چنی معاون کنونی رئیس جمهور امریکا بر عهده داشت.
با انتخاب بیل کلینتون به ریاست جمهوری امریکا در سال 1992 خلیل زاد از پستهای دولتی خارج شد و به گروه مشاوره و نظریه پردازی محافظه کاری پیوست.
خلیل زاد چند گاهی نیز مشاور شرکت یونی کال بود که از جمله مشاوران این شرکت حامد کرزی بود که خلیل زاد در انتخاب وی به ریاست جمهوری افغانستان نقش اصلی را بازی کرد. با راه یافتن جرج بوش به کاخ سفید، خلیل زاد به ریاست بخش آسیای مرکزی و خلیج فارس در شورای امنیت ملی گمارده شد. ریاست این شورا را کاندولیزا رایس، وزیر خارجه کنونی امریکا به عهده داشت.
در پی ترورهای 11 سپتامبر ، خلیل زاد به پر نفوذ ترین شخصیت مسلمان و غیر آمریائی نسب بدل شد. با سقوط طالبان ، شکل دهی به ساختار سیاسی افغانستان مطابق با طرح امریکا به بزرگترین آزمون وی، مبدل شد.
که در آن زمان گزینه اصلی مورد حمایت امریکا، برای ریاست جمهوری افغانستان حامد کرزی بود و در زمانی که خلیل زاد خبر دار شد که محمد ظاهرشاه قصد دارد خودش را برای ریاست جمهوری افغانستان کاندید کند ، با چیرگی خاصی برای منصرف کردن محمد ظاهر از این نامزدی، حتی یک روز برگزاری لویه جرگه را به تاخیر انداخت و پیش از آنکه شاه سابق، خود، انصراف خویش را اعلام کند، این خلیل زاد بود که خبر از شرکت آتی وی در یک مصاحبه مطبوعاتی و اعلام انصراف از این نامزدی داد.
اکنون نیز ، با پایان یافتن زمامداری حکومت جرج بوش در امریکا زمان آن رسیده تا جمهوری خواهان برای جایگزینی حامد کرزی که دیگر آن شاخص بی بدیل بودن را از دست داده، تلاش مضاعفی را آغاز کنند. به نظر میرسد که نتیجه این تلاشها این خواهد بود که برای حفظ افغانستان به عنوان یکی از دستاوردهای دولت بوش تلاش کنند تا اینبار مرد کهنه کار دستگاه سیاسی آمریکا را به شکلی دیگر وارد فضای سیاسی افغانستان کنند. اینکه این فرضیه و تلاش امریکا برای نامزدی خلیل زاد برای ریاست جمهوری افغانستان چقدر به حقیقت نزدیک است در آینده آشکار خواهد شد. اما چیزی که اهمیت دارد اینست که دیگر زمان شعار و آرمانهای دور و دراز جهادی و روشنفکری به سر آمده و دیگر زمانی برای جبران فرصت سوزیها نمانده است. ملت افغان باید برای جدا شدن از دور باطل سالهای سیاه و پیوستن به جریان آب " تصمیم کبرای"خود را بگیرد.
پی نوشت:
دو روز مانده تا پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد. جبغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشتهها و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد؛ خدا سكوتش را شكست و گفت: جانا، يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي و تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و حداقل يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز ... چه كار ميتوان كرد... خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه از هزاران سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد، هزار سال هم به كارش نميآيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد. اما ميترسيد حركت كند، ميترسيد راه برود، ميترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد ... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد. بگذار يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و روياش پاشيد. زندگي را نوشيد؛ زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود. ميتواند بال بزند. ميتواند پا روي خورشيد بگذارد. ميتواند ...
او در آن لحظه آسمان خراشي را به پا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، عقيدهاي را تحميل نكرد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد؛ تماشا كرد و به آنها كه او را نميشناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.
او گذران لحظات هستي را ديد و در همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشتهها در تقويم خدا نوشتند امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!
گوران
نام دکتر طاهر رضائی، رئیس کانون تحصیلکردگان افغانستان با همایش بازسازی و بازگشت متخصصان گره خورده و چند سالی است که با این پروژه دست و پنجه نرم میکند و شهرتش مدیون آن است .
اولین بارکه نام دکتر رضائی در ایام برگزاری اولین همایش بازسازی و بازگشت متخصصان در تهران بر سر زبانها افتاد، بسیاری بر این پندار بودند که آقای دکتر به منابع مالی خوبی دست یافته که میتواند برای دانشجویان بسیار با اهمیت و مفید باشد خوب این هم امتیازی است که از خیلیها بر نمیاید ، به تعبیری " یک مرد جنگی به از صد هزار"
آن همایش با حضور دانشجویان و متخصصان افغان از سراسر کشور ایران برگزار شد. دانشجویان خودشان را از اقصی نقاط کشور با وجود مشکلات فراوان به این همایش رساندند. در این همایش شاهد اجرای برنامه هائی بودیم که بسیار تعجب برانگیز بود مثل خواندن بیانیه های شخصیت های غیر دانشجوئی.
البته از آنجائی که آقای دکتر آدم تنگ نظری نیست ، احساس کردند که تقسیم تریبون متعلق به دانشجویان با شخصیت های سیاسی مثل آقای محقق و برخی کسان دیگر مشکل حادی ایجاد نمیکند ، شاید هم مصلحت دیدند که خواندن چند بیانیه راه را برای پروژه های بعدی بازسازی و بازگشت متخصصان! باز میکند .
الحق که پیش بینی دقیقی هم کرده بود. پس از برگزاری مراسم که کار دکتر رضائی با بچه ها تمام شده بود، نه تنها جناب دکتر لازم ندیدند با این بچه ها خدا حافظی کنند بلکه دیگر از اتوبوس در بست و شیکی که هنگام آمدن به تهران مهیا بود، خبری نبود و آقای دکتر دلشان نیامد از آن همه پولی که بنام همین دانشجویان گرفته بودند برای برگشت آنها خرج کند.
پس از پایان مراسم تمام بچه ها با تمام وسائلشان در محوطه دانشگاه تهران، رها شده بودند.و هر کسی به این فکر بود که چگونه به شهرش برگردد.
البته آقای دکتر هم حق داشتند چرا که مخارج کانون تحصیلکردگان هم بالا رفته بود و باید بخشی از آن را برای کانون و برنامه های بازسازی دیگری کنار میگذاشتند .
حدودا در اواسط سال 1385 باز هم سر و کله دکتر رضایی برای پروژه بازسازی و بازگشت متخصصان البته این بار در کابل، پیدا شد. آقای دکتر برای جلب نظر دانشجویان خراسان همراه باچند نفر دیگر به مشهد آمده بودند و مذاکراتی را برخی از فعالین دانشجویان در مشهد انجام دادند و از این دانشجویان قول همکاری، گرفتند.
ایشان در ابتدا از مسائلی که در همایش تهران پیش آمده بود، عذر خواهی کردند و قول دادند که این در این مراسم اشتباهات گذشته تکرار نمیشود.
در این مذاکرات ک بنده هم حضور داشتم از جزییات برنامه و نحوه ثبت نام دانشجویان و نیز هزینه اختصاص یافته یا بر آورد شده که نزدیک به 300 هزار دلار بود، صحبت شد در پایان این نشست، فرمهائی که یکی از آنها مربوط به کتاب اطلاعات دانشجویان بود و دیگری مربوط به همایش بین بچه ها تقسیم شد.
صحبت از چنین همایشی، انهم در کابل برای دانشجویانی که حتی یکبار هم به افغانستان نرفته بودند، بسیار وسوسه برانگیز بود و علی رغم تردید برخی از دوستان در اصل این برنامه ،این خبر بزودی در اکثر شهرها پخش شدو مورد استقبال قرار گرفت و زمینه شهرت جناب دکتر و کانون را بیشتر فراهم کرد.
نمایندگانی که مامور شده بودند در کمتر از یکماه از نزدیک به 600 نفر از دانشجویان ثبت نام کردند.
پس از مدتی طی یک گزینش فرمایشی ، 120 نفر از این تعداد که نمیدانم بر چه اساس و معیاری انتخاب شده بودند، در سایت اعلام شد که خود جنجالهای فراوانی را هم به دنبال داشت.
این 120 نفر که برای رفتن آمادگی میگرفتند، بسیاری از برنامه های خود را به تعویق انداختند پس ار تکمیل ثبت نامها و اعلام آنها در سایت کانون، جناب دکتر هر بار با خبری ضد و نقیض آب سردی روی التهاب دانشجویان میریختند.
یکبار اعلام میکرد که تمام هزینه های بر آورد شده برای این همایش وصول شده و در فلان تاریخ عازم میشویم! و بار دیگر چیز دیگری . اما این وعده ها هیچ کدام تحقق نیافت .
یاد همایش تهران و سرگردانی آن افتادم و خاطرات تلخ ان روزها برایم تداعی شد که این بچه ها با چه مشکلاتی مواجه شدند، البته اینبار جناب دکتر حتی مبایلشان را هم جواب نمیدادند تا به سئوالات بچه ها پاسخ دهند.
به هر حال زمانی که همه بچه ها از رفتن به کابل نا امید شده بودند بطور ناباورانه با خبر شدیم که آقای رضایی همراه با 4 الی 7 نفر دیگر از دوستانش به کابل رفتند . ۴ نفر کجا و ۱۲۰ نفر کجا ! و از شهر مشهد هم فقط با یک نفر تماس گرفته بودند که البته ایشان هم همراهشان نرفت.
ضمن عرض تبریک به ایشان به خاطر برگزار شدن مراسم در کابل ،مواردی چند به ذهنم خطور کرد که لازم میدانم برخی از آنها را عنوان کنم:
1- جناب دکتر! برای برگزاری و گرفتن هزینه این همایش، اعتبار و حیثیت چه کسانی را به حراج گذاشتید؟
2- هزینه ای که بنام دانشجویان برای این همایش دریافت کردید و به گفته خودتان حدود 300 هزار دلاربود ، کجا رفت و کجا مصرف شد؟
۳- مراسمی که نام دانشگاهیان افغان مقیم ایران را یدک میکشید، چند نفر از این تعداد در کابل در آن همایش حضور داشتند؟
۴- فرمهائی که حاوی اطلاعات شخصی دانشجویان بود و با اطمینان به شما، برایتان فرستاده بودند، سر از کجاها در آورد؟
شما با برگزاری مراسم در کابل کار بزرگی انجام دادید اما اگر
هنوز هم روحیه دانشجوئی درشما باقی مانده باشد، کار بزرگتری انجام خواهید داد و آن اینست که پس از این، هیچ گاه با استفاده از حیثیت دانشجوئی سراغ کارهای بزرگی که توان انجام دادنش را ندارید ، نخواهید رفت.درآخر این سطور باید عرض کنم که این نوشته بدون هیچ گونه غرضی نوشته شده و فقط جهت روشن شدن افکار عمومی دانشجویان میباشد.
به امید روزی که دانشجویان و تحصیلکردگان ما شان و منزلت خودشان را به پای خوکان نریزند

