



زمستان در راه است... و سیلوها خالی از گندم. شهر خاموش است و ستاره ها بی فروغ. این مردم من است که هر روزشان زمستان است و سرد ، و شکمهاشان خالی، اما پر از درد و نفرت. نمیدانم مردم دهکده ما که نامش به اندازه کل جهان بزرگ است، آیا میفهمند که تنها بازی کودکان ما زدن پای یکدیگر زیر کرسیهای پر از دود و غبار است؟ آیا میدانند کودکان ما استخر گرم ندارند؟ نان هم ندارند!!
مادران، دیگ بخار پز را پر از آب میکنند و
میگذارند روی آتشی که هیزمش را از باغ کاکا حاتم آورده اند!
آب میجوشد و به انتظار قل میزند، باز هم قل میزند. کودکان هم چشمشان به کور سوی آتش خیره میماند، اما به جز آب چیز دیگری نیست... مادر این بار هم قصه شاه پریان را برایشان تعریف میکند، قصه ای که هر شب میشنوند. تا خواب لحظه ای گرسنگی را با خود ببرد، اما کودکان نخوابیده اند، مادر دوباره میگوید و باز میگوید تا اینکه کودکان به رویائی میروند، رویای شیرینی که تلخی بیداریهایش را خواهد شکست . دیگر مادر قصه نخواهد گفت، آنها خوابیده اند.
اما زمستان در راه است...